حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

عسل مامان

حرف هایی از دل مامان

1392/7/14 17:51
نویسنده : مامان سمانه
887 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دلم

قبل از اینکه بخوام آزمایش بدم، تو رو احساس می کردم و با دیدن جواب مثبت انتطار شیرین برای دیدن تو شروع شد.مژه

اولین باری که صدای قلبت رو شنیدم از خوشحالی گریه ام گرفت و فقط به تصویرت روی مونیتور نگاه میکردم ، خیلی کوچولو بودی و من از این تصویر سر در نمی آوردم.فقط می دونستم که بچه ی ناز و فسقلیم هست که دارم نگاهش می کنم قلب

 

هر ماه به شوق شدیدن صدای قلب کوچولوت که تند تند میزد پیش دکتر می رفتیم .با بابا کلی ذوق می کردیم و دلتنگ تو از مطب برمی گشتیمخیال باطل

15 هفته ای بودی که سونوگرافی گفت تو یه دختر ناز هستی.دختر کوچولوی من قلب اونجا برای اولین بار دست و پا و سر،حتی قلب کوچولوت رو دیدیم.ذوق زده بودم .اشک منم که دم مشک و... گریهنیشخند

با مامانی (مامان مامان) رفتیم و یه عالمه وسایل قشنگ برات خریدند (دستشون درد نکنه)لبخند

کم کم تکون خوردنت رو حس می کردم و با هر تکونت عشق می کردم .اول فقط خودم میفهمیدم.هر چی بزرگتر می شدی تکونات رو میدیدیم و دیگه می تونستم بگم دست و پا و ... کجاست.بعضی وقتا زانو و .. رو همینطور قلمبه نگه می داشتی و نازت میکردمقلب

مامانی می خواست برات سرویس خواب هم بخره که من نگذاشتم. آخه می خواستم خودم یه خوشگلش رو بدوزم و از اواخر ماه شش شروع به دوختن کردم. یک ماهی طول کشید.آخه مامان زود خسته میشد و باید استراحت هم می کرد تا تو هم اذیت نشی.تا اینکه بالش و تشک و لحاف و دورگیر تختت هم توش هم رویه هاش آماده شد اوه

بالاخره کارها تموم شد وآماده شدیم تا برات جشن سیسمونی بگیریم. اماخونه ی ما کوچولو هستش و  فقط تونستیم مامانی و مامان جون (مامان بابا) ،خاله جون و خاله فاطمه، عمه و فاطمه و مریم (دختر عمه ها) ، زن دایی و زن عمو ها ، صبا(دختر عمو) و احسان (پسر عمو) رو دعوت کنیم که جمعا با خودم و خودت شدیم 14 نفر . برای این جشن کارت درست کردم،خاله جون هم که خطاط، دعوتنامه رو نوشت.خیلی خوشگل شد.

مهمون ها رو دعوت کردیم برای روز شنبه هشتم تیر.

از روز قبل مشغول به کار شدم و بابا رو حسابی به کار گرفتم. شنبه از صبح زود بیدار شدم و شروع کردم ساندویچ ها و کیک رو آماده کردم.کمک بهم دیر رسید و تقریبا کار تموم شده بود ولی باز هم دستشون درد نکنه.خاله جون و مامانی جارو پارو کردن و خاله فاطمه هم بادکنک خرید و باد کرد،یه کاردستی خوشکل هم برای در اتاق درست کرد.

خوش گذشت و کلی کادو های خوشگل گرفتی (دست همه درد نکنه،چرا زحمت کشیدید ...)

دیگه من موندم و تو وماه آخر که نمی خواست بگذره. همش نگران بودم که سلامتی !!خوب تکون می خوری!! کلی برات شعر و لالایی می خوندم تا وقتی دنیا اومدی واست آشنا باشه و آرومت کنه.از خود راضی

و دیگه در انتظار دیدن روی ماهت بودمقلب ....

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (6)

خاله جون
7 مهر 92 13:08
سلام خاله قلبونت برم که اینقدر عسلی وبلاگ نو مبارک ان شاالله یک روزی بیاد که خودت خاطراتت را توش بنویسی.
خاله فاطمه
10 مهر 92 18:35
تو جیگر منی عشقممممممممم
بابا داود
13 مهر 92 13:06
سلام در هنگام سونوگرافی که خیلی تصاویر واضح نبود و از خوشحالی مامان ذوق می کردم. لحاف، تشتک، بالش و دور تخت ات هم حسابی طرح و دوختش وقت مامان را گرفت و خانه مان پروانه باران شد. کارت دعوت مهمانها برای سیسمونی هم معرکه بود و بار دیگر مامان ذوق هنری را بروز داد. تزئین ساندویچ های الویه هم خلاقانه بود و آدم حیفش میامد بخوردش. در مجموع من در مقابل هنر مامان برای مقدمات سیسمونی به وجد آمدم و به خود بالیدم.
زنعمو زهرا
13 مهر 92 13:46
سلام خانوم خانوما. فکرکنم 5شنبه بود که مامانی گفتن امشب معلوم میشه که....تااینکه شب شد و برای شام رفتیم پایین و تا مامانی رو دیدم سرش رو به نشانه تایید وجود تو تکون داد و من فهمیدم که حالا مامانی فقط مامانی تنها نیس و 9ماه بعد....
خاله زهرا
16 مهر 92 11:37
حانیه خانوم ،مامانی گیرت اومده که هیچ جا پیدا نمی شه ها
عشقِ عشقه عین خودت


قلبونت برم
مریم جون
9 آبان 92 13:17
حانیه جونم وقتی فهمیدم هستی دوست داشتم تورو زودتر ببینم و رفتم توفکر
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد